
وقتی منتقدان پادشاهی، خود پادشاهی میکنند
وقتی منتقدان پادشاهی، خود پادشاهی میکنند
خیلیها نظام پادشاهی را زیر سؤال میبرند و میگویند بد است، چون قدرت در یک خانواده موروثی میشود و از پدر به پسر منتقل میگردد. اما نکتهای که اغلب از آن غافلاند این است که بسیاری از همین احزاب و گروهها که دم از دموکراسی و مخالفت با موروثیبودن قدرت میزنند، خودشان دهههاست زیر سایۀ رهبری یک فرد یا یک خانواده اداره میشوند. رهبرانی که بعضاً بیش از هفتاد سال، چهل سال یا حتی چند نسل، در رأس حزب باقی ماندهاند و قدرت را عملاً از پدر به پسر منتقل کردهاند.
حال سؤال اینجاست: تفاوت این دو چیست؟
چرا چیزی که در نظام پادشاهی «استبداد» نامیده میشود، در احزاب همان افراد «مشروع» و «ضروری» جلوه میکند؟ چطور میتوان همزمان منتقد موروثی بودن قدرت بود و در عمل همان مدل را، فقط با نامی دیگر، بازتولید کرد؟
این تناقض میان گفتار و کردار چه چیزی را نشان میدهد؟
نشان میدهد بخشی از سیاستورزی اپوزیسیون بر اساس احساسات، شعار و منافع شخصی است نه بر اساس اصول. نشان میدهد برای برخی، مشکل «ساختار» نیست بلکه «اسم» ساختار است؛ پادشاهی اگر اسمش پادشاهی باشد بد است، اما اگر همان مدل را در قالب «حزب»، «جنبش» یا «تشکل» اجرا کنند ناگهان پذیرفتنی میشود.
و سؤال مهمتر این است: آیا مردم این تناقض را نمیبینند؟
مسلماً میبینند. اما بسیاری یا آن را جدی نمیگیرند، یا درگیر فضای احساسی و تبلیغاتی میشوند، یا تصور میکنند این تنها راه موجود است. بخشی هم شاید این رفتار را درک میکنند اما ابزار، آگاهی یا قدرت کافی برای مقابله با آن ندارند.
در نهایت، یک حقیقت روشن باقی میماند:
جامعهای که از تناقضگویی و دوگانگی رهبرانش غافل بماند، دوباره به همان چرخههای بیمار قدرت بازمیگردد؛ چه نامش پادشاهی باشد، چه حزب، چه جمهوری.
ب اميرخاني
