
سخنی صریح با یارسانیان درباره ایران، آینده و مسئولیت امروز
سلام، ببخشید؛ من سیاستمدار نیستم و تحلیلگر سیاسی هم نیستم. حرفهی من پزشکی است؛ دیدن، تشخیصدادن روشنایی از تاریکی. گاهی واقعیت آنقدر آشکار است که برای دیدنش، نه به ایدئولوژی نیاز است و نه به تحلیل سیاسی؛ همانطور که برای تشخیص سیاه از سفید، نیازی به تخصص نیست.
سخنی صریح با یارسانیان درباره ایران، آینده و مسئولیت امروز
سلام،
ببخشید؛ من سیاستمدار نیستم و تحلیلگر سیاسی هم نیستم. حرفهی من پزشکی است؛ دیدن، تشخیصدادن روشنایی از تاریکی.
گاهی واقعیت آنقدر آشکار است که برای دیدنش، نه به ایدئولوژی نیاز است و نه به تحلیل سیاسی؛ همانطور که برای تشخیص سیاه از سفید، نیازی به تخصص نیست.
ایرانِ امروز دقیقاً در چنین نقطهای ایستاده است. مسئله دیگر اختلاف سلیقه یا گرایش سیاسی نیست؛ مسئله واقعیت عریان است! واقعیتی که طی ۴۷ سال گذشته بارها و بارها خود را نشان داده و دیگر جایی برای تردید باقی نگذاشته است.
۴۷ سال از استقرار جمهوری اسلامی گذشته؛ ۴۷ سال سرکوب، تبعیض، فقر، مهاجرت اجباری، تحقیر انسان، و تخریب سیستماتیک سرزمینمان ایران.
اگر پس از این همه سال، هنوز کسی میپرسد "آیامشکل کجاست؟". مسئله دیگر واقعا کمبود اطلاعات نیست؛ امتناع از دیدن حقیقت است. امروز برای همه باید روشن باشد که جمهوری اسلامی نه اصلاحپذیر بوده، نه نماینده مردم، و نه حافظ تمامیت ارضی سرزمینمان ایران. این دیگر نتیجهی نه فقط یک روایت رسانه ای بلکه یک نسل تجربهی مستقیم است.
در مقابل، دوران پادشاهی در ایران؛ با تمام کاستیها و جنبه های منفی؛ که هر نظام انسانی دارد، دستکم پروژهای برای ساختن میهنمان بود، نه ویرانکردن آن! نوسازی، آموزش، توسعهی زیرساخت، تقویت هویت ملی، شناسنامه، اعتبار پاسپرت ایرانی، سپاه بهداشت، سپاه دانش، قانونمداری و ارتقای جایگاه بینالمللی ایران، از دستاوردهای انکارناپذیر آن دورهاند.
این مقایسه ایدئولوژیک نیست؛ تاریخی و عینی است.
اگر کسی واقعا پس از این ۴۷ سال هنوز نفهمیده است رضاشاه و محمدرضاشاه چه کردند، باید پذیرفت که دیگر هم نخواهد فهمید.
همانطور که در مقدمه اشاره کردم، سخن من بهطور مشخص با یارسانیان سرزمین ایران است.
یارسانیان در کرمانشاه، ایلام و لرستان، از نخستین روزهای انقلاب ملی ایران علیه جمهوری اسلامی ایستادهاند؛
نه تماشاگر بودهاند و نه منتظر. هزینه های سنگینی دادهاند، زندان رفتهاند و جان دادهاند؛ از صحنه و ملکشاهی گرفته تا شاهآباد، مرکز کرمانشاه و ایلام. این ادعا نیست؛ واقعیتی ثبت شده است که در تاریخ ایران خواهد ماند.
اما همزمان، تناقضی تلخ و دردناک نیز وجود دارد: جریانهایی که امروز از (آزادی) و (حق تعیین سرنوشت) سخن میگویند، دیروز و امروز، یارسانیان را با عنوان تحقیرآمیز "کُرد پلاستیکی" خطاب کردهاند. این فقط یک توهین لفظی نیست؛ نشانهی نگاهی تبعیضآمیز و ریشهدار است.
واقعیتش ما یارسانیها این نگاه را پیشتر هم تجربه کردهایم؛ از کودکی، از منبرها، از فضاهای مذهبی؛ اره دقیقا همآنجا که گفته میشد: "اگر یارسانی وارد خانهتان شد و روی قالی نشست، قالی را بسوزانید، چون شیطان روی آن نشسته است". این حافظه، حافظهی شخصی نیست؛حافظه ای جمعی است و ملتی که حافظهی خود را پاک کند، آیندهاش را به دیگران واگذار کرده است.
امید من این است که امروز، یارسانیان صادقانه از خود بپرسند:
آیا آیندهی ما در کنار پروژههایی است که دیروز ما را "نجس" و "دشمن دین" نامیدند، امروز تحقیرمان میکنند، و فردا؛ در صورت قدرت؛ ما را صرفاً ابزار سیاسی خواهند دید؟
یا در کنار ایرانی قدرتمند که همهی اقوام و باورها را برابر میداند، دین را از دولت جدا میکند، و کرامت انسان را بالاتر از هر ایدئولوژی مینشاند؟؟
بهنظر شخصی خود من، استقلالطلبی قومی در منطقهای که نمونههای شکستخوردهاش پیش چشم ماست، نه راهحل است و نه تضمینکنندهی آزادی. نتیجهاش تفرقه، جنگ داخلی و وابستگی است. این انتخاب احساسی نیست؛ بلکه عقلانی، تاریخی و مسئولانه میباشد.
سخنی هم با آن دسته از یارسانیانی دارم که در غرب، درگیر سیاستهای وارداتی شدهاند؛ بهویژه کسانی که هر هفته با پرچم فلسطین راهپیمایی میکنند... بیآنکه این موضوع ربطی به رنج مردم ایران داشته باشد... و شعارهایی را تکرار میکنند که نسخهی آمادهی دیگران است، اما در برابر درد ایران سکوت کردهاند.
من از شما نمیخواهم طرفی را انتخاب کنید؛
اما با احترام و صراحت میگویم: زمان در حال تمام شدن است؛ نه برای شعار، بلکه برای بازگشت به خانهی فکری خود. بله! خانهای به نام ایران!
دوست دارم اضافه کنم که برای من جالب است که هنوز بعضیها، هر بار که دهان باز میکنند، میپرسند:
«شاه برای کُردها چه کرد؟»
واقعاً پرسش عجیبی است؛ نه بهخاطر طرح آن، بلکه بهخاطر تداومش پس از اینهمه اسناد، کتابها، خاطرات و آرشیوهای در دسترس.
دوران پادشاهی، دوران نجات مردم ایران از فقر ساختاری، بیماریهای واگیردار مثل تراخم، بیسوادی و انزوا بود؛ نجاتی که شامل همه ی اقوام از شمال تا جنوب و از غرب تا شرق سرزمینمان ایران میشد.
در همان دوره، ایران از چرخهی شپش، تراخم و جهل بیرون آمد، مدرسه و دانشگاه ساخته شد، کتاب جای خرافه را گرفت و کرامت انسانی؛ فارغ از قومیت؛ به رسمیت شناخته شد.
در عین حال، گروههایی نیز بودند که بهجای مشارکت در ساختن کشور، مسیر وابستگی به توده ای ها و خیانت به منافع ملی را انتخاب کردند؛ نه به نام مردم کُرد، بلکه با سوءاستفاده از نام آنان. این یک واقعیت تاریخی است.
در دوران پادشاهی، هیچ قدرت منطقهای جرأت تعرض سازمانیافته به کُردها اعم از کردها در ایران، عراق، سوریه و یا ترکیه را نداشت؛ زیرا شاه، کُرد را بیگانه نمیدانست؛ کُرد را رگ و ریشهی ایران میدانست.
اما پس از سقوط آن نظام و با بهقدرترسیدن جمهوری اسلامی، منطقه بهسرعت بیثبات شد؛ و در همان سالها، جلو چشمان خودتان صدام حسین کُردها را شیمیایی باران کرد که فاجعهای که هنوز زخم آن در حلبجه و بان زرده و روستای زرده باز است. همزمان که بارزانی ها و طالبانیها با سران جمهوری اسلامی در تهران صبحانه و نهارمیخوردند.
و در پایان، باید یک سوءتفاهم مهم را روشن کرد.
وقتی میگوییم (جاوید شاه)، منظور از پرستش یک فرد به اسم رضا پهلوی نيست
دكتر فيليپ شكري
15.1.2016
